تبليغاتX
شاد باش گلمممممممممم
راههای شادی و شاد بودن

هفت پیشنهاد برای ایجاد تفکر مثبت

 

 

 

 

 

*در هر طبقه ای در جستجوی افراد مثبت برای ایجاد ارتباط باشید

 

*درهر فصل کتاب در جست و جوی مفهوم هایی باشید که برای شما مهم هستند

 

*با هر دوستی درباره ی ایده ی جدیدی که به تازگی یاد گرفته اید صحبت کنید

 

*از هر معلمی سوال های خود را بپرسید

 

*لیستی از افکار اهداف و رفتار مثبت خودتان تهیه کنید

 

*به خاطر داشته باشید شما همان چیزی هستید که فکر می کنید

 

*فکر خود را روی چیزهای مهم متمرکز کنید برای چیزهایی که به آنها فکر می کنید و کارهایی که انجام می

 

دهید هدف و اولویت تعیین کنید از قبل تمام فعالیت های خود را در ذهن تصور و مرور کنید

 

*ذهن خودمان را برای ایده های جدید تصور و مرور کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:0  توسط yas | 

زندگی

 

 

 

هر وقت توانستی بدو

 

هر وقت هم که نتوانستی باسیت و نفسی تازه کن

 

گاهی در ایستادنها وخلوت کردن با خودچیزهایی میشنوی که در دویدنها عایدت نمی شود

 

اما خیلی نایست دنیا منتظر تو نمی ماند و به راه خود ادامه می دهد

 

اگر چند دقیقه چند ساعت و یا چند روز دیگر دوباره شروع کنی جایی در آغوش زندگی پیدا می کنی

 

اما اگر بمانی دیر می شود

 

 

خیلی دیر.......................................................................

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 15:7  توسط yas | 

پسری که هرگز نیامد

 

 

 

 

دختر گفت:

- لطفا بنشین اونجا

پسر گفت:

- نه تو بنشین روی آن نیمکت کنار ماسه های زرد چون من ماسه های زرد را دوست دارم

بعد در حالی که زیر چشمی همدیگر را نگاه می کردند روی نیمکت کوچک کنار هم نشستند

پسر روی ماسه های زرد با یک ساقه گیاه طرح هایی را به طور ناشیانه رسم کرد

دختر پرسید:

- چی می کشی؟؟؟؟

- این تو هستی

- ولی این که شبیه من نیست

- من همین قدر نقاشی بلدم

نقاشی کشیدن روی ماسه ها مشکل بود چون ماسه های خشک مرتب روی هم می ریختند

دختر با انگشت جایی را نشان داد:

- آن جا را ببین یک سوسک طلایی دارد پرواز می کند

- آره یک خاله سوسکه است

- تو این را از کجا فهمیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

- از آنجا که آقا سوسکه ها نمی تونند پرواز کنند

باد ملایمی که وزید نقاشی روی ماسه ها را پاک کرد

دختر گفت:

- فردا دوباره می آیی همینجا تا همدیگر را ببینیم؟

 

 

 

 

 

پسر روز بعد نیامد روز بعدتر هم نیامد...............................................

تا یک ماه بعد از آن هم نیامد اصلا پسر هرگز نیامد.......................

 

 

ولی دختر اغلب روزها می آمدوروی آن نیمکت کوچک می نشست

او همیشه تنها بود و اغلب به فکر فرو می رفت و نمی فهمید آن پسر چرا نمی آید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آخر او هنوز خیلی کوچک بود و نمی توانست بفهمد که مادر وپدر آن پسر او را به مهد کودک دیگری فرستاده اند..............................................

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 23:34  توسط yas | 

زندگی کوهتاتر از آن است که به خصومت بگذرد و قلبها گرامی تر از آن هستند که بشکنند آنچه از روزگاربه دست می آید با خنده نمی ماند و آنچه از دست برود با گریه جبران نمیشود فردا خورشید طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشیم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 12:24  توسط yas | 

آروم باش........ ساکت باش............... گوش کن................. نگاه کن..................

میشنوی یه جورایی این سکوت به آدم می چسبه...... نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 12:57  توسط yas | 

آیا می توان شادتر شد؟

 

 

 

تا حدی به نظر می رسد برخی از ما شادتر متولد می شوند به عبارت دیگر آنها با تاثیر بر صفاتی مانند شخصیتی مناسب و راحت گیر قدرت تحمل استرس و میزان کم اضطراب و افسردگی می توانند ما را شاد کنند .

به عبارت دیگر هر یک از ما برای خودمان میزانی درونی از شادی داریم گر چه حوادث مختلف می توانند ما را شادتر یا غمگینتر کند اما در شرایط طبیعی به این حد درونی بازمی گردیم .

جدا از این استعداد وراثتی ما می توانیم کارهایی بکنیم که شادتر شویم.

این کارها بر سه اساس قرار می گیرند :

لذت بردن بیشتر از زندگی همان لذات حسی معمول زندگی دیگری مشارکت و دخیل شدن در کاری که انجام می دهید و بلاخره پیدا کردن راههایی برای آنکه زندگیتان هر چه بیشتر معنا دار شود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 12:54  توسط yas | 

زیبایی

 

 

صدفی به صدف دیگری گفت: درد زیادی در درونم احساس می کنم دردی سنگین که مرا عذاب می دهد

 

صدف دیگر با غرور گفت: ستایش خدای آسمانها و زمین را که من هیچ دردی در خود ندارم خوب هستم و سلامت.

 

 

در همان لحظه خرچنگی از آنجا عبور می کرد و صحبت آنها را شنید رو کرد به صدف از خود راضی و گفت:

 

بله تو کاملا خوب و سلامتی اما دردی که همسایه ات را می آزارد مرواریدی بی نهایت زیباستکه تو از آن بی بهره ایی..............

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 12:51  توسط yas | 

فرشته ی بیکار

 

 

 

 

روزی مردی خواب دید که به بهشت نزد فرشته ها رفته است او هنگام ورود دسته بزرگی از فرشته ها را دید که سخت مشغول کارند و نامه های بی شماری را که توسط سایر فرشته ها از زمین می فرستند باز می کنند و سپس داخل جعبه هایی می گذارند .

مرد از فرشته ایی پرسید : شما اینجا چه می کنید؟

جواب داد: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم

 

 

 

 

 

 

مرد کمی جلوتر رفت دسته ایی بزرگ از فرشته ها را دید که به سرعت کاغذ هایی را داخل پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند

مرد پرسید: شما چه کاری انجام می دهید ؟

یکی از فرشته ها با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم

 

 

 

 

 

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است

مرد با تعجب از فرشته پرسید : چرا همه کار می کنند و شما بیکار نشسته اید ؟

فرشته پاسخ داد: اینجا بخش تصدیق جواب است مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند ولی فقط عده ی بسیار کمی جواب می دهند

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند: خدایا شکر..................

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 13:2  توسط yas | 

فرشته ی یک کودک

 

 

 

 

کودکی که آماده تولد بود نزد خدارفت و پرسید می گویند شما فردا مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیار فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست و از تو نگه داری خواهد کرد.

 

 

 

 

 

کودک گفت : اما اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند

خداوند گفت: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی شد.

 

 

 

 

 

کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چطور صحبت کنی.

 

 

 

 

 

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

خداوند ادامه داد: فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود....

 

 

 

 

 

کودک با نگرانی ادامه داد: اما من به این دلیل که دیگر شما را نمی توانم ببینم ناراحت خواهم شد

خداوند گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت می کند و به تو راه بازگشت به مرا خواهد آموخت اگر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود

 

 

 

 

 

 

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین کودک را فرا خواند کودک که می دانست باید به زودی سفرش را آغاز کند به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: خدایا اگر من باید همین حالا بروم حداقل نام فرشته ام را به من بگویید....

خداوند بار دیگر او را نوازش داد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.....................................تقدیم به فرشته بزرگ من

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 13:1  توسط yas | 
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 0:2  توسط yas |